نوشته شده در ۱٢ دی ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ توسط پرنیان نظرات ()

نوشته شده در ۱ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط پرنیان نظرات ()

گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سخت ترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله ها را

بگذار بینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشق من! از عقل میاندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را

نوشته شده در ۱٥ آبان ۱۳٩٠ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط پرنیان نظرات ()

میان باغ و گل و هر چه رنگ زندگی دارد

به متن شعر و تغزل که خط عاشقی دارد

خیال خوب  تو بودست آنچه هر لحظه

به رقص خاطرم  اینگونه  دلبری دارد  

نوشته شده در ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٥:۱٥ ‎ق.ظ توسط پرنیان نظرات ()

نوشته شده در ٢۸ مهر ۱۳۸٩ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط پرنیان نظرات ()

نوشته شده در ۱٧ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط پرنیان نظرات ()

ادامۀ نمایش های "اپرا مولوی" در صفحۀ "مولانا "در لینک دوستان.

نوشته شده در ۱٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط پرنیان نظرات ()

تو گاهی از سر لطفت به خوابم باز می ایی

و یا گم کرده ای راهت  که بی آغاز می آیی

تمام روح و جانم را به دور خویش میسوزی

که سرد است محفلت بی من،مرا همراز می آیی 

و با من در کنار یاد خود اینجا نمیمانی

مرا بی من رها در چشم من با ناز می آیی

میان این غمستانِ پر از بی کس کجا هستی

که هر جا سایه ام گشتی چنین افراز می آیی

تو کو در هر قدم سویم به قهرت دور میگردی

چرا شیرین به لبخندی ،هوای ساز می آیی

همه شعرم نگفتن هست درد بی تو بودن را

سرود شعرمیگردی ،به جانم تاز می آیی

                                            پرنیان

 

 

نوشته شده در ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط پرنیان نظرات ()

تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری

چه خوش است این صبوری چه کنم نمی‌گذاری

سر این خدای داند که مرا چه می‌دواند

تو چه دانی ای دل آخر تو بر این چه دست داری

به شکارگاه بنگر که زبون شدند شیران

تو کجا گریزی آخر که چنین زبون شکاری

تو از او نمی‌گریزی تو بدو همی‌گریزی

غلطی غلط از آنی که میان این غباری

ز شه ار خبر نداری که همی‌کند شکارت

بنگر تو لحظه لحظه که شکار بی‌قراری

چو به ترس هر کسی را طرفی همی‌دواند

همه را مخوف دیدی جز از این همه‌ست باری

به هلاک می‌دواند به خلاص می‌دواند

به از این نباشد ای جان که تو دل بدو سپاری

بنمایمت سپردن دل اگر دلم بخواهد

دل خود بدو سپردم هم از او طلب تو یاری

                                                    مولانا

نوشته شده در ٧ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط پرنیان نظرات ()

نوشته شده در ۱۸ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ توسط پرنیان نظرات ()

دل  پیش   تو  و  دیده  به  جای   دگرستم

تا  خصم  نداند   که   تو   را   مینگرستم

روزی به  در آیم  من از این  پردۀ ناموس

هر  جا   که  بتی  چون  تو ببینم   بپرستم

المنه لله   که   دلم    صید    غمی     شد

کز   خوردن    غمهای   پراکنده    برستم

آن عهد که   گفتی   نکنم   مهر  فراموش

بشکستی  و  من   بر  سر  پیمان  درستم

تا  ذوق  درونم  خبری میدهد  از  دوست

از  طعنه  دشمن  به   خدا   گر  خبرستم

می خواستمت   پیشکشی    لایق  خدمت

جان نیک   حقیرست   ندانم   چه  فرستم

چون  نیک  بدیدم  که  نداری  سر سعدی

بر  بخت   بخندیدم و   بر  خود   بگرستم

                                        سعدی



نوشته شده در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط پرنیان نظرات ()

 

ز  هر مو  دام  بر  دوشم   ګرفتار  اینچنین  باید

ز  خاطرها   فراموشم   سبکسار  اینچنین    باید

بسر  خاک   تمنا    در  نظرها    کرد   حیرانی

بنای  عجز ما  را  سقف  و  دیوار  اینچنین  باید

از  آغوش   مژه   سر  بر  نزد  سعی  نګاه   من

نیستان      ادب  را   ناله   زار  اینجنین     باید

من  و در خاک   غلطیدن   تو و حالم    نپرسیدن

به  عاشق   آنچنان  زیبد  به  دلدار اینچنین   باید

نګه خواندم مژه نم ریخت دل ګفتم نفس خون  شد

به درس  یاس  مطلب عجز  تکرار اینچنین   باید      

بساز  غنچه    نتوان   بست    آهنګ    پریشانی

چه  شد  بلبل  که  ګویم  وضع  منقار اینچنین باید

جنون ها  خنده  ریزد  بر سر  و  برګ  شعور ما

اګر  دل  پرده  بردارد   که  هشیار  اینچنین   باید

ز  پا    ننشست   آتش  تا   نشد  خاکستر  اجزایش

بسعی   نیستی  هم   غیرت    کار   اینچنین   باید

ز   همواری    نګردد    سایه  بار   خاطر  ګردی

به راه   خاکساری   طرز  رفتار    ایچنین     باید

محبت   چهره  نګشود  از  حجاب  غفلت   امکان

که  صاحبدل  کم  است اینجا و بسیار اینچنین باید

هوا  هر  جا  برانګیزد  غبار از  خان   مهجوران

همین  آواز  می آید   که   نا  چار  اینچنین    باید

نفس   هر   دم   ز قصر عمر خشتی  میکند  بیدل

پی   تعمی ر این   ویرانه   معمار  اینچنین    باید

                                                   

                                                         بیدل

                                                                                        

ومثل کودکی ات 

        هنوزصبوروآرام

دو دست پراز امید را

           چه مظلومانه به زیر چانه به انتظار نشستی

وچون به هیاهوی کوچه رسیدی 

                      دگر کسی نبود

وگر به سردی هر لب 

              توباغ گل بشکفتی 

              و دشت صد امید شدی

ولی افسوس

         کسی صدای تو نشنید 

         کسی نگات نکرد

                                                                                           

به نام دوست

از غربت سنگین روزگار میگذرم ، از سرزمین دلتنگی ها...همین امروز همین جا ، دور از خود و با تو. پشت سر روزها و فصل های پیر ،رو به رو انتظاری غبار آلود...شاید باید دیگر هیچ نگفت ،ندید و نشنید ، فقط به خاطر آورد!

روزهایی را به خاطر آورد که فقط لحظات و ساعات نبود،لحظه ها پیش از آنکه ازجنس زمان باشند ،حس بودند و حضور و نور بودند و نیاز. لحظه هایی که تکرار نبود و تکرار نشد.

خسته از قیل وقال زندگی امّا با دلی پر از عشق و ایمان ،به شوق تو راهی سفر شدم.نمیدانستم لیاقتش را دارم یا نه، امّا چیزی مرا به سوی تو خواند . خداوندا باید به خاطر بیاورم که تو مرا به آنجا خواندی ، به جایی که چشم ها فقط تو را میدید،صدا ندای تو بود و فضا هوای تو...و دیگر هیچ ،همه چیز تو ،همه جا تو!

از هر رنگی و نژادی ، ولی همۀ دلها رنگ تو داشت،یک رنگ ! دیده ها همه به شوق تو میبارید،دستها همه رو به آسمان تو بود وصلابت هر قدمی رو به سرای تو داشت.

به دیدار نبی میرفتم، به سلام حبیب خدا.آنشب زیر ستاره باران آسمان گنبد زمردینش بر فراز مرمر های سفید حرم چشم ها را محو خود کرده بود،و بی اختیار بغضی در گلو شکست و ااشکی جاری. به پلک ها نمی توانست مجال بر هم زدن داد ،حتی لحظه ای نمی شد که ندید، آن همه دیدنی ها را.هر طرف که چشم میدید حضور تو بود.و سلام بر محمد ، سرور همۀ مخلوقات عالم. و سلام به مظهر عشق و عدالت ،مهر و مروت،شور و شهامت ، معنی الفت و مهربانی و انیس و مونس همۀ قلب های بی پناه.آنجا خانۀ مردی بود که رحمت بود برای همۀ عصر ها ،هدایت بود برای همۀ گمراهان و حقیقت بود برای همۀ جهالت ها. آنشب چه زیبا بود آن حرم ،بزرگ و برازندۀ مردی که بزرگ بود.آرام بود و با صفا ،پاک و نورانی. 

روی همۀ لبها لبخندی از شادی نقش بسته بود.هرکس در هر طرفی به شیوه ای درد دل و راز و نیاز میکرد.حس خوب امنیت و آرامشی بی مثال. دیگر هیچ فکری به ذهنم نمی آمد ،جز حس خوب حضور در کنار کسی که همیشه آرامش دلها بوده.هیچ چیز دیگری در این دنیا به یادم نبود، دیگر همۀ غمها مهو شده بود.آنشب همه آرزو هایم همان جا بود و واقعیت شده بود. دیگر چیزی روی قلبم سنگینی نمیکرد، یک حس پرواز ، هر لحظه بالاتر و بالاتر. همۀ دنیا انشب برایم همان آسمان پر ستاره بود ،،همان مرمر های پهناور و همان قصر نورانی که زمرد سبزش نگین زیبای خلقت را در آغوش گرفته بود.آنشب محمد آنجا بود،من حضورش را حس میکردم ، حضور کسی که آیینۀ تمام نمای حق بود ، مفهوم بی نظیر خوبی و مهر .  

حیف که نمیشد زمان را متوقف کرد،چه روز های خوبی بود. با شور و شوق بی نظیر و با تمام آسانی روز های خوب حج سپری میشد.خداوندا تو به من خسته آنقدر نیرو داده بودی که هیچ خسته گی را حس نمیکردم.و سر انجام به زادگاه دین خدا رسیدیم،به شهر کرامت و معجره،مکه . قبلۀ همۀ خانه ها ،خانۀ همه دوستداران دوست،کعبۀ همۀ جهت ها و خانۀ خدا. خانه ای از سنگ با روپوشی سیاه رنگ با نوشته های از طلا و درِ بزرگ طلایی. چه پرغرور و پر عظمت بود.آن رویای همۀ دیده ها از جنس سنگ و خاکِ همین زمین بود، دیدنی و رسیدنی...خیال نبود حقیقت داشت. خانۀ خدا لمس میشد، دیده میشد، بوسیده میشد . و آنجا بود که من در حقیقت به تو رسیدم. خداوندا به همه چیز میشد رسید و تجربه کرد اما کافی نبود، هنوز در دل شوق چیزی بود که چشم دیده نمیشد و با دست لمس نمیشد، و آنجا بود که بیشتر از پیش و برای همیشه وجود بی پایان و بزرگ تو مرا فرا گرفت.آنجا بود که انسان به وجود حقیقتی بزرگ تر از فکر انسان پی میبرد.آن روز من با تمام وجود خدا را حس کردمو آنجا بود ،در میان همۀ آن بنده گانی که به حضور او آمده بودند. و چه شاد بود آن حس ، چه بی باکانه بی غم بود آن احساس و چه عاشقانه نوازش گر بود آن لحظه.

منا، مساجد، کوه نور ،غار حرا و همه و همه آن سرزمین رد پای میلاد دین خدا بود،ازظهور آدم و هوا تا بت شکنی و قربانیِ ابراهیم و اسماعیل تا معجزۀ و اسلامِ محمد. و پر از حس گرم دوستی و عشق ،وحدت و یگانگی. کودکِ مشتاق ،جوانِ عاشق و کهنسالِ امیدوار همه به مهمانی خانۀ خدا آمده بودند. 

کوه سنگی و زیبای رحمت ، آدمها با جامه های ساده و سفید،درختان پر طراوت ،خیمه ها و سایه های سرد زیر آسمانِ نیلگون و آفتابِ گرمِ صحرای عرفات چقدر زیبا و ملال انگیز بود.

هنگام غروب روز عرفه ،همه از خیمه ها بیرون آمده بودند .با وجود جمعیت چند میلیونی ،آرامش عجیبی فراگیر شده بود.همۀ دستها رو به آسمان شده بود. آسمان تاریک بود مهتاب نقره ای همه جا را رنگی از نور زده بود.تنها صدایی که به گوش میرسید رازو نیاز زبان ها بود. یکی تکیه داده به درخت ،دیگری روی سجاده ، خاک و سنگ و همه ایستاده رو به خانۀ خدا کرده بودند. آن لحظه زیباترین لحظۀ زندگی ام بود. انگار فرشتگانِ خدا هم فرود آمده بودندو با ما همه گی خدای یگانه را پرستش میکردیم. از فرط عشق و یگانگی بی اختیار گریه میکردم و آنشب گویا من تمام وجود دل شده بودم و پر از حس دلداده گی.خدا آنجا بود ،در من بود ،من دیگر تنها نبودم...و برای همیشه با من ماند....

 

پرنیان٢٠٠۵


                                                                                                


امشب از خاطر تنهام کسی میگذرد
مثل یک موج به آرامش آب

مثل یک نور ،صدا ...
مثل یک برق نگاه

به نگاهی که همه در راه است
رو به من می آید
سو به من مینگرد
مثل یک شب در اندیشۀ خواب
مثل یک تشنه در اندیشۀ آب
من به تو میرسم از شهر خودم
....
                                                                                           

 

سکوت امشب  چکیده از در  و  دیوار  میریزد

زمان   خوابیده   گویا   لحظه ها  بیمار میریزد

و  جان  در تار و  پود   این  تن  تبدار میسوزد

که دل را بی ثمر  در   پرده    زنگار   میریزد

خودِ بی خود چنان میداردم اینک در این  هنگام

که از خود میرود  دل ، در سرای   یار  میریزد

و باران   سرشکم   جاری   اندر سیل   چشمانم

چو خورشید در پس این  پرده های  تار  میریزد

حریر   شعله    عشقت   چنان   میپیچدم  در  بر

که دل  میسوزد و  خاکسترش در   نار   میریزد

سوی لطف    خداوندیت    دستم    میرود   بالا

سرا    پایم    نیاز و  رحم  تو سرشار   میریزد

بمان در من ، مرو از جان و  نور عشق   تابانم

که عشقت معنی  در هر باور  و  پندار   میریزد

سکوت   این   شب تاریک و بیماری این هنگام

و  تنهایی  من  با   ذکر   تو    یکبار     میریزد

                             

                           ( پرنیان ٢٠٠۶ )

                                                                                               
به نام دوست

درد من تاریکی است...
همه خاکستری اند
      باغ در همهمه مبهم زاغان
                                      مبهوت


ریشه ها
      غفلت آئینه و نور
      همه در حسرت مرگ و
                                   تابوت

کوه

   مالامال از مرگ درخت

             چشمه از جوشش خون

   سینه پا مال حقایق شده است

                      و سر انجام شقایق

                                        در برف

    و سر آغاز شکفتن

                      طوفان

کمر پنجره در  غربت باران خم شد

نفس کوزه گر پیر 

                   به خون الوده است

شب بدنامی ما

                 بی سحر می ماند

                       بی سحر می میریم...

آه

               ای درد سیاه

      در سراسیمه دور

              هوس باز شدن

                       در تپش باغچه بود

               و زلال از نفس ساده گلها

                                                  لبریز

در سراسیمه دور

                    بین لبهای فلک

                               و طراوتکده چهره صبح

                   بوسه ها جاری بود

همه میدانستند

                 آسمان

                          قبله اواز چکاوکهاییست

                 که از آن سوی افق

                                         می آیند

                                  و پیامی ز خدا می آرند

شاپرک

       رایج بود

               همه می فهمیدند

همه از پنجره سبز خدا می گفتند

             همه با چک چک باران بهار

                                               سجده بر روی علف می کردند

            همه همسایه خورشید و صداقت بودند

آه

     ای عشق سپید

            در سراسیمه دور

    درد من تاریکی ست

                        دردِ

             آئینه و نور...

                                 ‹ پرویز آرزو ›

 

                                                                                                


                            بگو با من...

       

 

 

با تو سخن میگویم

              

                        با تو ای آذرخش سوزان

                               در پهنای نگونبار افق

         

                         با تو ای دردناکترین فاجعه

                                در دیار هستی

 

                          ای خشکسال تبسم

                               بر لبان ترکیده لعبتان زمان

                                                                ای زن

با تو سخن میگویم...

          

              این منم، من

                             چون تو ورقی از این غمنامه

                 در دیوان  بی سرانجام زندگی

 

منم،من از جنس تو،از جنس شب

از رنگ تو،از رنگ خاکستری تحقیر

                                                 تحقیر

                                                     تحقیر

بگو با من

          نه

               نگاهم کن

 

بگو بانگاهت 

              

شاید که چو من

                 تبعیدی سرزمین سکوتی 

                       سرزمین فریادهای محکوم به خاموشی

                               به خاموشی

              به خاموشی

 

دو دستت را به دستان لرزانم سپار

 

بگو با من

           

بگو آن قصه درد و سکوت و اختناق ما

                       

بگو از بی خدای جهل دوران

                      

 بگو از نا خدای کشتی ظلم

                    ازاین عصر سیاه و شوم، یاد آر

                      

بگو از قصه بودن

                   ولی دیده شدن به چشم نیستی

                       

بگو ناگفته های گفتنی را

                     

  بگو از واژه های تحقیر و تمنا...

                     

  بگو از حسرت پرواز

                             در شب

                      

 بگو از سنگینی قفل قفس ها

                              سرود سرد و سوز باد و سرما 

 

بگو با من 

 

 

 بیا با هم ببینیم

                   بیا با هم بگرییم

                                بیا با هم بگوییم

 

بیا فریاد میباید ما را....

 

بیا تا دست بر گریبان خدا باشیم

                                    بیا نابود سازیم این قفس را

 

بگو با من

نگاهم کن

 بیا با من

   

                                        ‹پرنیان›

                                                                                                  

به یاد نادیا ...

وای از مشت ستمگر که بکوبیده دهانت...

بغضی گنگ وجودم را فرا گرفته و اینک آسمان مه آلود چشمانم به بهانه غروب خورشید نگاهت ،چگونه  میبارد...بروی صفحه سفید ناگفته هایم.

میخواهم از تو بنویسم،امّا مرکّب در قلم خشکیده است...میخواهم از تو بگویم ،میخواهم با تو بگویم،امّا زبان در دهان خکشیده است...آری زبانم در دهان باز بسته ست.

امشب گر چه فریاد آهم به بلندای آسمان است،امّا نمیدانم سکوت سرد من امشب بهانۀ چیست...

نادیا! امشب تمام وجودم بهانۀ توست،بهانۀ نبودنت،بهانۀ رفتنت ،و آن هم چه غریبانه...

نادیا!چگونه باور کنم نبودنت را،چگونه باور کنم که دیگر نیستی تا سرود درد بسرایی...

و امّا بی تو...

نادیا !

تو که منادیِ پرواز سخن بودی،بی تو دیگر چگونه "دخترانی دردپرور،پیکر آزرده،رسد فریاد بی آوای شان تا ابر،تا گردون"...

تو که فانوس دار شب بودی، بی تو دیگر چگونه" دخترانی دردپرور "،در این تاریکی ظلمت بروی صبح زنند لبخند...نه، بی تو "نه در قاموس لبهاشان تبسم نقش میبندد"...

تو که باران عاطفه بودی در کویر خشک تشنگان مهر ...بی تودیگر چگونه...نه نه بی تو  "نه حتّی قطره اشکی میزند از خشکرود چشمشان بیرون"...

نادیا چه بی خبر آمده بودی در دنیای سرد و ساکت خاموشان  تا فریاد هزاران لب دوخته باشی در گوش نامرد این زمان،تا که "فرزند ترازوی تقدیر باشی تا پیوسته در کفه های نا متعادلش سبک و سنگین شوی"...و امّا چه بی خبر تر رفتی...چه زود رفتی ،هنوز مشتاقان کلامت خود را در واژه واژۀ گفته هایت زنده میدیدند و می خواستند زنده بمانند...

نادیا تو که همدم شده بودی...

چگونه دست نامرد مردت که سرود عشق برایش میسرودی، که شریک لحظه هایت بود،که میخواستی رفیق راهت باشد ،وجود نازت را چنین وحشیانه درید... 

نادیا تو که مادر شده بودی...

هنوز کودک نازت به ناز نگاهت آرام میگرفت،هنوز آغوش گرمت آرامترین گهواره وجود کوچکش بود،بی تو دیگر کودک نازت چگونه با گفتن واژه مادر بهشت را زیر پایت هموارکند و خود مملو از فرشتگان درگاه مهرت شود، آخر هنوز زبان نازش به سخن نیامده بود که مادر بگویدت و تو این چنین رهایش کردی...

نادیا منتظر گامهای سبز باران بودی و اینک لحظاتی بعد از اینکه پیکر پاکت را در آغوش سرد خاک نهادند،باران شرمنده از روی ناز تو ، بر خاک پاکت گریست... 

 نمیدانم دیگر چه باید بگویم، اینک من و ما بی تو دوباره یک دنیا بغض ،یک دنیا سکوت ،یک دنیا فغان و آه....گر چه شهیدی و شاهد همه چیز ،امّا بدان که همیشه یادگار سخن هایت آرامش دلهای دوست دارانت است و همیشه در دلهای عاشق زنده ای!!

 

                                                                                                   

 کجایی تو ...

و اندک در سکوت خویش مپیچم

 آهسته

       به دنبال نگاهت

                           صدایت

                                   حتی رد پایت در مسیر خاطرم امشب

نه آنجایی...

         نه در جوش خروش موج چشمانم

                    نه در پیچ و خم این کوچۀ خاموش

کجا یابم تو را...

               در شعر کدام دفتر

                       در فال کدام حافظ

پشت کدام پرده ای تو

به التماس کدام پنجره باید نشست

                                         تا بروی تو بگشاید

من پرده ای در بادم...

به جستجوی تو

ستاره چین کدام آسمان باید بود

                                       تا در زلال مهتابش تصویر تو را دید

شاید از جنس بارانی...

به سیراب کدامین دشت میباری

                                 بگو من بستر خاکم

ببار امشب

ببار امشب موازی با خط اشکم

                                    بروی دفترم امشب

که رنگ واژه گیرد ای نگفتن ها

                                     برویی تو

و من چینم تو را از آن

                    و من بینم تو را در خود...

برایت

        آفتاب را هدیه میدادم

         زمین را بستر نازت

                             تمام آسمان ها

                                                پنجره

                                                    و این کوچه

 که از آن من است امشب

که در چشمان من جاریست

                                به پیشت پهن میکردم....

و تو در امتداد بودنت در جان من

                                تعریف میکردی چیست بودن...

برایت

        یک دنیا آیینه میدادم

        و در آن بی نهایت

                           نهایت را برایم قصه میکردی

                                                              و آخر را

من از آغاز پایانم...

                  مرا آغاز میکردی

                          که دیگر انتظارم نیست ...

                          که دیگر اختیارم نیست ...

                                                من امشب آخر راهم...

 

                                                                 پرنیان 2004

 

 

نوشته شده در ٢٦ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط پرنیان نظرات ()


Design By : Pichak